یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 

 
 

Page 555.

March 21, 2010
 

× موقع سال تحويل با خانواده مشغول دیدن برنامه‌ی پارازیت، محسن نامجو داره می‌خونه:
روزی شدم به نوره، نوره پخش و هوا رفت / روزی شدم به سوله، سوله ریخت و به گـــ.ا رفت
بابا: چی گف!!؟
من: نشنيدم 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:14 PM

لینک مطلب | روزمرگی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 554.

March 20, 2010
 

ای که خانه‌ی دل‌ها و نگاه چشم‌ها را
تغئیر می‌دهی
ای که شب‌ها و روزها را
تغئیر می‌دهی
ای که احوال همه را
تغئیر می‌دهی
ما را همیشه سلامت، سرحال و امیدوار بگردان...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:13 PM

لینک مطلب | یادها و خاطره‌ها | نظرات (18)

 

 
 
 

Page 553.

March 19, 2010
 

× نقش و نگار عزیز یه بازی اختراع کرده که واسه حسن ختام سال 88 چیز جالبیه. اینکه بیای آرزوهات رو واسه سال 89 بنویسی دو تا حسن داره. یکی اینکه می‌دونی از سال جدید چی می‌خوای و کلن برنامه‌ت چیه و اون یکی‌شم اینه که پس فردا آخر سال که می‌شه می‌یای نیگا می‌کنی و می‌بینی به چند تا از آرزوهات رسیدی و حالیت نبوده!!! البته این بازی محدودیتم داره. اینکه فقط می‌تونی واسه هر ماه، یه آرزو کنی و کلن 12 تا از آرزوهات رو باید بنویسی ولی کی به کیه؟ (-;
اولين آرزوم واسه سال 89، پيدا شدن يه كار خوب واسه آقای زیپه. اتفاقی که واقعن رابطه‌مون بهش احتیاج داره.
آرزو می‌کنم ترم جدید، نوزده واحد باقی مونده از درسم رو طوری ارائه کنن که بتونم بردارمشون و تا بهمن دیگه خلاص شم.
آرزو می‌کنم بتونم کلاس نقاشی و فرانسه رو تا آخرش ادامه بدم و هی شل کن سفت کن در نیارم.
آرزو می‌کنم بتونم با کفش پاشنه 7 سانتی راه برم و مشکلی برام پیش نیاد.
آرزو می‌کنم بتونم بدون احساس عذاب وجدان بگم "نه" و حرفم رو راحت بزنم و خودم رو اذیت نکنم.
آرزو می‌کنم بتونم گواهی رانندگیم رو اخذ کنم!! همونی که از 18 سالگی هی دارم اخذش می‌کنم D-:
آرزو می‌کنم بتونم از پس مسئولیت سی‌سی بربیام و خوشبخت باشه.
آرزو می‌کنم بتونم بشم 50 کیلو!!
آرزو می‌کنم خونه‌مون رو عوض کنیم و من صاحب یک عدد اتاق شخصی شم.
آرزو می‌کنم طرز بافتن دستکش و جوراب رو یاد بگیرم.
آرزو می‌کنم با رشد شعور سیاسی مردم کشورم، فرهنگ‌مون هم یه‌کم رشد پیدا کنه.
و در آخر آرزو می‌کنم هیچ‌کدوم از نزدیکانم رو از دست ندم...
از طرف من، هر کس تمایل به بازی کردن داش؛ دعوته (-:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:49 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (51)

 

 
 
 

Page 552.

March 18, 2010
 

× داریم با مامان سوار تاکسی می‌شیم که یهو می‌بینم یه فروند گوشی افتاده رو صندلی عقب. برش می‌دارم که بدمش به راننده که مامان می‌گه "نگهش دار به کسی که زنگ می‌زنه بگو بیاد بگیره". نگهش می‌دارم. تو جلده. یه نوکیای 8600 تو یه جلد مشکیه محکم. معلومه صاحابش دوستش داره. زنگ می‌خوره. گوشی رو با بدبختی در می‌یارم و صفحه‌ش رو نیگا می‌کنم. نوشته: "خونه". حس بدی دارم. انگار یه چیزی رو دوشم سنگینی می‌کنه. برمی‌دارم. طرف یه زن مسنه. طفلی کپ می‌کنه صدای من رو می‌شنوه. بهش توضیح می‌دم که این گوشی رو تو تاکسی پیدا کردم. فقط می‌گه باشه و می‌ذاره گوشی رو. همش به اون شبی فکر می‌کنم که گوشی آقای زیپ رو با چاقو گرفتن ازش. که چقد ناراحت شده بودیم جفت‌مون... حدودن یه ربع بعد دوباره گوشی زنگ می‌خوره. باز افتاده "خونه". حدس می‌زنم طرف رسیده خونه و حالا خودش زنگ زده. برمی‌دارم. یه پسره 27-8 ساله اونور خطه. می‌گه: الان رسیدم خونه گفتن شما لطف کردید گوشی رو پیدا کردید و زنگ زدید خونه، واقعن ممنون. معلومه چقد ذوق زده‌س و هول شده. واسه همین تذکر نمی‌دم که پیدا کردن چیزی، لطف نیست و من زنگ نزدم خونه و خونه زنگ زد به من!!! می‌پرسه کی می‌تونه بیاد بگیره گوشیش رو؟ می‌گم که الان بیرونم. می‌گه مسیرتون کجاس؟ دوباره می‌گم بیرونم. به محض اینکه برسم خونه باهاتون تماس می‌گیرم و می‌گم که طرفای سیدخندانه خونمون. می‌پرسه چه ساعتی حدودن می‌رسم خونه؟ خنده‌م می‌گیره. ظاهرن طرف از ایناس که گوشیشه و زندگیش!! می‌گم 5-5:30. یه آخ‌آخ می‌گه و تشکر می‌کنه. حدس می‌زنم آخ‌آخش واسه ساعتیه که اوج ترافیکه. یا شایدم جایی کار داره و یا اصلن به من چه!!! ساعت 5 می‌رسم خونه و سریع بهش زنگ می‌زنم. با اولین زنگ برمی‌داره خودش. انگار پای تلفن نشسته بوده و منتظر من بوده. بهش آدرس می‌دم و فامیلیش رو می‌پرسم. می‌شینم بست منتظرش تا بیاد. انگار دست و پام سنگین شده و نمی‌تونم کاری انجام بدم تا این یارو نیاد و نگیره امانتی‌ش رو...
همش به این فکر می‌کنم که با ذوق و شوق دست کرده تو جیبش و یهو شوکه شده که گوشیش کجاس؟ بعدشم با لک‌و لوچ آویزون رفته خونه و یهو مامانش بهش گفته گوشیت گم شده؟ طرف زنگ زده که بیا بگیر گوشیت رو. چه خوشحال شده‌ها. بعد هی ذوق می‌کنم از این رفتار جنتل‌ومنانه‌ی خودم D-:
خوشبختانه زود خودش رو رسوند. به چشم خواهری بانمک بود، خدا حفظش کنه ((-: گوشیش رو می‌دم و در جواب تشکرهای بی‌وقفه‌ش که حدودن 20-30 ثانیه یه بند طول کشید، بدون تنوع فقط می‌گم خواهش می‌کنم و می‌یام بالا...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:21 PM

لینک مطلب | روزمرگی | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 551.

March 17, 2010
 

× داریم سر یه جریانی بحث می‌کنیم پای تلفن:
من: حرفاش رو باور کردی؟
زیپ: نه، اما باید برام توضیح بدی
من: اعتماد نداری بهم؟
زیپ: داشتم بهت
من: الان چی؟
زیپ: نه
من: می‌خوای همه چی رو تموم کنیم، جفتمون راحت شیم؟
زیپ: ...
من: یادته می‌گفتی خیلی از این اتفاقا ممکنه پیش بیاد؟
زیپ: پیش پیش پیش...
من: چی؟
زیپ: یه گربه‌هه رد شد، داشتم صداش می‌کردم!!!
من: straight face

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:17 AM

لینک مطلب | روزمرگی | نظرات (36)

 

 

Recent Posts
Page 555.
Page 554.
Page 553.
Page 552.
Page 551.
Page 550.
Page 549.
Page 548.
Page 547.
Page 546.

Archive
March 2010 (18)
February 2010 (1)

Topical Archive
مدرسه‌ی فمینیستی (2)
یادها و خاطره‌ها (4)
آن‌کته‌گورایز (1)
حوصله‌دونی (2)
روزمرگی (9)
زیگزاگولوژی (1)


Links



Counter

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir